چاپار خانه
(اینجا چاپارخانه ی من است ,از روزمرگی ها می نوسیم و دیگر هیچ)
مادر...
نویسنده: مجتبی - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

نام مادر برای هر کس تداعی کننده ی مفهومی است. پاکی،گذشت ،ایثار، عشق،نجابت، از خود گذشتگی و شاید تاسف، ترحم و سرزنش. هر چه باشد مادر ؛مادر است ؛روزش مبارک.
بعدا نوشت:
امروز با یک روز تاخیر نسبت به روز مادر به همراه 10-15 نفر از هم دانشگاهیان به یکی از خانه های سالمندان نزدیک داشگاه رفتیم. دو شب پیش همین طور که داشتم تویتر را مرور می کردم به یکی از دوستان برخوردم که نوشته بود "به یاد مادرانی که در خانه ی سالمندان هستند"، همین تویت کوتاه باعث شد تا با چند نفر از دوستانم تماس بگیرم ، و مجموعا بتوانیم امروز یک برنامه ی کوچکی با سی تا شاخه گل و چند کیلو شیرینی به مناسبت روز مادر برای مادرانی که فراموش شده اند برگذار کنیم. مادرانی که همه شان می گفتند ما فراموش شده ایم ...هی سلامتی می خوایم چی کار؟... از بچه ایشان می گفتند. از دختر ها و پسر هاشان که اصفهان و تهران و کجا و کجا هستند. بعضی هاشان می رقصیدند بعضی هاشان بی تفاوت نشسته بودند.
خانه های سالمندان بوی گندی می دهند بوی مواد شویند و شیر و برنج و پوشک کثیف شده. باید بیست دقیقه ایی بمانی تا تا بویش را فراموش کنی. بار هر چندمت هم که باشد که به خانه ی سالمندان می روی باز هم غصه ات می گیرد؛ گرچه همیشه برایشان می خوانیم ، آهنگ بندری می گذاریم، کِل می کشیم، می رقصیم ؛ولی باز غمی در دلت جا می گیرد ؛ که چرا اینها این طورند؟ واین که شاید حال آنها آینده ی خود تو باشد، آینده ایی که نمی توانی آیندگان را از انجام دادن آن شماتت کنی ...
بلندی های بادگیر
نویسنده: مجتبی - شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

بالاخره بعد از حدود یک ماه وبیست روز کتاب لندی های بادگیر تمام شد کتابی که قبل از عید شروع کرده بودم و قرار بود که همان قبل از عید هم به پایان برسد ولی از آنجایی که برنامه ریزی و عمل دو معقوله جدا از هم می باشند تمام شدنش تا همین سه شنبه ی گذشته به طول انجامید.
کتاب از شاهکارهای دوران کلاسیک و ادبیات عاشقانه است اما نوع ادبیات عاشقانه اش با آن چیزی که من در ذهن داشتم بسیار تفاوت داشت.نثر کتاب اول کمی گیج کننده بود –حداقل برای من- ولی به مرور کاملا روان و سر راست شد. داستانی که در آن عشق ، خیانت، جدایی، خشونت، بی اخلاقی و خیلی از مفاهیم انسانی دیگر وجود دارد بطوری که شاید حتی داستان را عاشقانه بتوان بحساب نیاورد.
در کل کتاب زیبایی بود اگر فرصت کتاب خواندن دارید پیشنهادش می کنم.
از تایتانیک تا جاده ی انقلابی
نویسنده: مجتبی - دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
این روزها صدمین سالگرد غرق شدن تایتانیک است که با توجه حجم برنامه های مختلفی که در این باره پخش می شود همه از آن با خبرند.داستانی که بیش از خودش داستانها و فیلم های پر سوز و گدازی که از آن ساخته شده معروفش کرده. در هر زمانه ایی نماد عاشقان سینه سوخته یک داستان است وتقزیبا درزمانه ایی که ما – من -بزرگ شدیم چه خوشمان بیایید و چه خوشمان نیایید فیلم تایتانیک و نام های معروف جک و رز هم جزئی از داستان ها وبل نماد عاشقانه های ما شد.
یادش بخیر؛ تایتانیک را زمانی که کلاس دوم ابتدایی بودم دیدم ؛ اولین فیلم بود که بروزمی دیدم؛ بدون زیر نویس و هیچی ،در دو نوار بزرگ VHS و تحت نظارت شدید مادرم؛ با ان همه سر و صدا و منت گذاشتن های صاحب فیلم.در همان یک روزی که خانه مان بود دوبار دیدمش و برای اولین و آخرین بار در پایان یک فیلم گریه ام گرفت(البته خیلی کم).

سالها برایمان تایتانیک نماد عاشقان سینه سوخت بود عاشقانی که اگر به وصال هم می رسیدند چه شورهایی که با نمی داشتند. ده سال از آن فیلم گذشت و باز جک و رز قصه ی خودمان دوباره در داستانی با هم همراه شدند ؛ اما این بارداستان از جایی شروع می شد که به وصال هم رسیده اند؛ جاده ی انقلابی ؛گویی تایتانیک غرق نشده و این دوعاشق ما حال در نیویورک دارند زندگی می کنند؛ زوجی از هم گسیخته که به هم دروغ می گویند ،از هم پنهان کاری می کنند ، به هم خیانت می کنند ، از هم و از زندگیشان ناراضیند؛ دیگر نه از آن رزی که حاضر بود برای جکش گردن بند یاقوت همسر لوئی شانزدهم – یا چیزی شبیه این را- را به دریا بیندازد خبری بود ونه از آن جکی که آن همه عشق پر سوز و گداز داشت.
...و آفت عشق
بوسه است یا وصال...
شاید واقعا اگر تایتانیک هم غرق نمی شد امروز کسی حتی اسمی از آن را نمی دانست.
یادم می آید آن سال ها که تازه این فیلم آمده بود بچه ها در مدرسه چه داستان های تخیلی از صحنه های عاشقانه ی فیلم که تعریف نمی کردندو بعد ها که نسخه ی کاملش را در یک دی وی دی ناقابل هزار تومانی به همراه چهار پنج فیلم دیگر خریدم فهمیدم که بچه های دوران دبستان چه تخیلات قویی داشته اند ؛ تخیلی که اگر جیمز کامرون – کارگردان فیلم – داشت شاید فیلمش بیش از آن 1.8 میلیار دلار فروش می کرد ؛ آخر سانسور ذهن ها را شکوفا می کند.!
مصائب نوروز..
نویسنده: مجتبی - دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

قرار بود به مناسبت سال نو یک پست جدید که در بلاگم بگذارم که نگذاشتم ، به همان دلیل تنبلی، قرار بود که بعد از سیزده بدر بگذارم که باز هم همان شد و الان 21 فروردین شده و تازه دست به کار شده ام یک پست دو خطی بنویسم! از خود هم متعجبی نمی کنم هنوز ساعت اتاق و ساعت مچیم یک ساعت عقب هستند و هر روز می گویم ولش کن بابا ،یا بذار با اخبار تنظیمش کنم که دقیق باشه و این چنین است که یک ماه اول رفت و هنوز خیلی چیز ها سر جای خود مانده اند !
در این تطیلات که برای ما حدودا تا هفته ی پیش ادامه داشت مثل همه کلی اینجا و آن جا رفتیم ، برای چهار سیخ کباب منقلی دستم از صد جا سوخت که هنوز آثار تاولش هایش هویداست! کلی دوستان و فامیل شادی کردند تا شاید تصادفا غم هایمان را فراموش کنیم.
کلی فیلم دیدم ؛آنقدر فیلم دیدم که یک جور هایی از این کار خسته و دل زده شدم و هیچ کتابی هم نخواندم .شاید در آینده ایی نچندان دور از این فیلم ها چند کلامی گفتم ؛البته اگر بی حسی های بالا وجود نداشته باشد!
در ضمن نوروزتان هم پس، پس مبارک.
عکس نوشت: عکس بالا هم که از شاهکار های هنری بنده در گشت و گذارهای نوروزی می باشد.( به شکل عجیبی هنر ازش موج می زند)!
بالا خره ما هم به اسکار رسیدیم...
نویسنده: مجتبی - دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
من که شانس این را نداشتم که دیشب مراسم اسکار را بطور زنده ببینم، پس صبح که از خواب بیدار شدم با زیرنویس شبکه ی یورونیوز فهمیدم که بالاخره ایران هم اسکاری شد، خیلی خوشحال شدم ، برای سینمایمان که تا حالا حداقل یک اسکار حقش بوده.
جدای از اینکه اسکار خوب است یا بد ولی گرفتنش موهبت و اسم و رسمی است، خیلی ها می گویند این جایزه سیاسی است ، یک جایزه ی سیاسی به یک فیلم غیر سیاسی! و اصولا چون ما ایران ها (بخصوص سیاسیون) عادت داریم همه چیز را سیاسی و بد ببینیم؛ بخصوص چیز هایی که در آن اسم آمریکا باشد، می گوییم چون آنها به ما جایزه داده اند پس بد بوده.اگر نامزدمان نمیب کردند می گفتیم جایزهشان سیاسی بوده، حالا که نامزدمان کردنداگر به ما جایزه نمی دانند می گفتیم جایزه سیاسی بوده به اسرائیلی ها جایزه دادند، حالا که به اسرائیلی ها ندادند باز می گوییم سیاسی بوده؛ معلوم نیست چه به جانمان می شود تعجب می کنم از خیلی هایی که می گویند این جایزه به دلایل سیاسی به ما داده شده در صورتی خیلی اگر چنین بود باید خیلی پیش از این این جایزه یه فیلم ها و کاگردانانی تعلق می گرفت که خودشان یا فیلم هایشان خیلی سیاسی تر بوده اند.
باری چه خوشمان بیاید چه نیاید نامزدی و بردن اسکار جزو دستاورد های انقلاب اسلامی محسوب می شوند و تعجب می کنم دم انتخابات پر شور و با این همه تبلیغاتی که می کنند نمی گویند آن شاه معزول با آن همه اِهن و تلپ و شامپاین باز کردن برای رئیس جمهورهای آمریکا یک نامزدی هم ازشان نگرفت ولی بعد از انقلاب دو نامزدی و یک اسکار گرفته شده ، این هم از دستاور های انقلاب است ؛تازه اسرائیل صهیونیست هم با آنکه آنهمه رفیق گرمابه و گلستان دوستان آمریکاییشان هستند با 9 بار نامزدی هنوز نتوانسته اند اسکار را به خانه خود ببرند، و ما توانستیم!
باری چه سیاسی و چه غیر سیاسی اسکار یک جایزه ی جهانی است که حالا دیگر داریمش؛ مبارکمان باد..
در رفاه هستم
نویسنده: مجتبی - یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
در رفاه هستم ،میان یک عالمه قفسه ی در هم و برهم؛ هل دادن گاری های رفاه یکی از کارهای بسیار مورد علاقه ی دوره ی کودکیم بود. بین دو گاری چرخ دار دیگر گیر کردم ،یکی از آنها زن و مرد جوانی هستند. زن چیزی را بر میدارد و از مارکش خوشش نمی آید و می گوید: از اینها خوشم نمی یاد،هیچ خوب نیستن. مرد جواب می دهد: آره منم خوشم نمی یاد؛ زن در حالی که دارد گاری را هول می دهد و از کنار من رد می شود رو به همسرش می کند و می گوید:از معدود چیزهاییه که با هم تفاهم داریم . منم با اینکه راهم باز شده هم چنان سر جایم مانده ام و به انبوه قفسه ها و کالاهای رنگارنگ نگاه می کنم در حالی که خودم هم نمی دانم چه می خواهم؛ فقط می خواهم بن هایم را خرج کنم...
درخت زندگی
نویسنده: مجتبی - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

قبل از دیدن فیلم:
مدت هاست که می خواستم فیلم درخت زندگی را ببینم، پنج شش ماه پیش فیلم را خریدم که نسخه ی دوبله روسی اش بود که با هندی کم از روی یک پرده ی سینما ضبط کرده بودند. گذشت تا همین چند هفته پیش که توانستم دوباره فیلم را گیر بیاورم.
باری زمان نوشتن این قسمت از پست هنوز فیلم را ندیده ام ولی احساس می کنم که فیلم خیلی زیبایی است و از آن هایی خواهد بود که جزو فیلم های محبوبم خواهد شد و از دیدنش اساسی لذت خواهم برد، این که چگونه این را می گویم هیچ دلیلی ندارم و فقط یک احساس است که می تواند خیلی پوچ باشد! ولی باید بدانید پارسال قبل از دیدن فیلم جدایی... هم همین احساس را که داشتم که اتفاقا درست از آب در آمد!
بعد از دیدن فیلم:
نقد و تحلیل فیلم را نمی خواهم بنویسم چون آنقدر نقد از این فیلم در اینترنت – و مطبوعات-موجود هست که اگر اسم فیلم را در گوگل بنویسید خودش به شما "نقد فیلم درخت زندگی" را پیشنهاد می کند.
مجموعا به نظر من فیلم ارزش دیدن داشت ؛بخصوص اینکه جایزه ی کن را گرفته و خوب دیدن فیلم که کن را بگیرد واجب است. فیلم هم بازی خوب بازگران بزرگش را دارد – بخصوص برد پیت -،هم جلوه های ویژه ی خوب و غیر اکشن دارد و هم موسیقی های فوق العاده ایی روی آن می باشد . و تنها مشکلی که دارد این است که داستانی به آن صورت ندارد.
قضاوت درباره ی این فیلم و اینکه شاهکار است و یا اینکه بقول مسعود فراستی – منتقد برنامه ی هفت - یک دروغ بزرگ است خیلی سخت است؛ اما فکر می کنم می شود نشست دو ساعت و اندی این فیلم را تماشا کرد ،لذتش را برد و آخر سر هم هیچش را نفهمی؛گمانم این هنر فیلم ساز کم نبوده که مخاطبش دوساعت فیلمش را ببیند ،هیچش را نفهمد و لذتش را هم ببرد!
امتحانات و چیز های دیگر
نویسنده: مجتبی - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
این روز ها فصل امتحانات است و کمتر وقت می کنم در وب بچرخم، فصل امتحانات فصل بدی است نه آدم حال درس خواندن دارد و نه دلش آید درس نخواند، دیروز امتحان دینامیک داشتم و با وجود اینکه این درس هشتاد درصدش محاسبه است؛ ماشین حساب را با خودم نبرده بودم( البته این اولین بار بود که این بلا بر سرم می آمد) والبته از آنجایی که خدا با ماست ! نمی دانم چطور شد که برای حل هیچ کدام از پنج سوال نیازی به ماشین حساب پیدا نکردم و حتی قرض هم نگرفتم و موی دماغ بقیه نشدم که برای خودم هم عجیب بود.

دیروز از آنجایی که چند روزی بود فیلم ندیده بودم و فیلم خونم کم شده بود سه فیلم را با هم دیدم تا از فرجه ام حداکثر استفاده را بکنم. نیمه شب در پاریس ، زیبای خفته و طهران ،تهرانِ داریوش مهرجویی ؛که این آخری بیش تر از دوتای قبلی به دلم بیشتر نشست. فیلم روایت ساده ای است از گردش یکی از شهروندان تهرانی از شهر تهران به وسیله تور های بین شهری در نوروز می باشد .فیلم را می شود یک جور تریلرر تبلیغاتی گردشگری تلقی کرد که برای جذب گردشگران خارجی بدرد می خورد(البته در صورتی که گردشگری بخواهد بیاید). فیلم ساده و روان است و با هر سطح فهمی می توانی متوجه بشوی که موضوع فیلم چیست. می توان گفت ضعف فیلم این است که همه چیز خوب و عالی است و تهران تقریبا درحد پاریس شاعرانه و فرهنگی و پر از موزه و اینها تصویر می شود. نیمه شب هم خوب بود ولی نمی فهمم که این تعریف را چطور در ابرهی این فیلم می دهند!
یک هفته ایی است که بصورت E-Book رمان "خانم" مسعود بهنود را می خوانم (شب ها در رختخوابف باور کنید خیلی حال می دهد، تا حالا چندیدن کتاب کت و کلفت را همین طوری خوانده ام!) ، تا اینجا خیلی بهم نچسبیده بود تا دیشب که به یک جاهای دراماتیکی رسید که داشت گریه ام می گرفت و خیلی قشنگ شد، داستان درباره ی یک شاهزاده ی قجری در سال های مشروطه و محمدعلی شاه است و امید وارم همین طور بار دراماتیکش ادامه داشته باشد...
پی نوشت 1: امروز صبح آن هم فقط بخاطر گلدن گوب بیدار شدم گرچه فقط بیست دقیقه ی آخر را دیدم و صحنه را و هنر نمایی اصغر فرهادی را بعد از ظهر مشاهده کردم و کلی حال کردم....
پی نوشت 2: اصغر فرهادی هرچه برای فیلم های دیگر ش جایزه نگرفت برای این یکی می گیرد، فکر کنم جایزه ی فیلم های قبلیش را هم دارند به این یکی می دهند..!
تولد...
نویسنده: مجتبی - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

امروز تولدم بود ، این هم کیکی بود که آقای پدر برایم خرید؛ تولد آدم هم خوب است هم بد؛ خوب از اینکه تولدت است و کیک می خوری و کادو می گیری و... بد هم است که می فهمی اِ..اِ..اِ یک بزرگ تر شدی و معلومت نمی شود که کی یکسال گذشت ،از بنی آدم هستی و میل به جاودانگی داری و از بچگی به بزرگسال، به میان سالی ،به پیری و به مرگ می روی و با این وجود داری جشن می گیری ؛خیلی کارها می خواهی بکنی و می بینی هیچ نکرده ای با این وجود مجبوری خوشحال باشی.
تولدم از طرفی موقع گند امتحانات است و از طرفی در دوران پر زرق و برق کریسمس..با این وجود باری تولدم مبارک!
سالی که برای خیلی ها بخیر گذشت؟
نویسنده: مجتبی - پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠


سال 2011 جدا پر حادثه بود ، داشتم مرور می کردم که متوجه شدم چقدر اتفاق افتاده و خیلی ها را که اصلا ز یادم رفته. سالی که با سرنگونی بن علی تونسی شروع شد، مبارک کناررفت، سرهنگ دیوانه تا آخرین نفس در خریتش ماند، کیم جونگ ایل بالاخره به مرگ رضیت داد، ملادیچ صرب تحویل دادگاه لاهه شد، فلسطین کم کم دارد تبدل به یک کشور می شود، یونان وضعش بد جور قاراش میش است،سودان بالاخره پس از آن همه جنگ دو نصف شد ، خاور ناآرام مدام دارد نا آرام تر می شود، چرخ حکومت بشار مدت هاست که دارد روی رینگ می رود، ژاپن با آن همه دک و پوزش گرفتار سونامی و بحران اتمی شد ، گلعاد اسرائیلی را با هزار و اندی زندانی فلسطینی عوض کردند، برلوسکونی بالاخره رضایت داد تا قدرت را کنار بگذارد و به امر خطیر خانم بازیش بپردازد، لندن دچار درگیری های خیابانی شد ودریک هفته در[...] مسئولین ما عروسی بود که پیر استعمار خودش به درد سابق ما دچارشده و ... واز همه ناراحت کننده تر مرگ استیو جابز بود، استیوی نه ارتشی داشت و نه رهبر کبیر بود و نه خیلی چیز های دیگر فقط یک سیب قابل لمس داشت.

خلاصه امسال تا دلتان بخواهد دیکتاتور قلچماق مرد و در رفتن هیچ یک از آنها هیچ شیرینی ای نبود ، گرچه نوبت به همه نرسید ؛آخر آسیاب به نوبت ...
مطالب قدیمی تر »