چاپار خانه
(اینجا چاپارخانه ی من است ,از روزمرگی ها می نوسیم و دیگر هیچ)
درخت زندگی
نویسنده: مجتبی - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

قبل از دیدن فیلم:
مدت هاست که می خواستم فیلم درخت زندگی را ببینم، پنج شش ماه پیش فیلم را خریدم که نسخه ی دوبله روسی اش بود که با هندی کم از روی یک پرده ی سینما ضبط کرده بودند. گذشت تا همین چند هفته پیش که توانستم دوباره فیلم را گیر بیاورم.
باری زمان نوشتن این قسمت از پست هنوز فیلم را ندیده ام ولی احساس می کنم که فیلم خیلی زیبایی است و از آن هایی خواهد بود که جزو فیلم های محبوبم خواهد شد و از دیدنش اساسی لذت خواهم برد، این که چگونه این را می گویم هیچ دلیلی ندارم و فقط یک احساس است که می تواند خیلی پوچ باشد! ولی باید بدانید پارسال قبل از دیدن فیلم جدایی... هم همین احساس را که داشتم که اتفاقا درست از آب در آمد!
بعد از دیدن فیلم:
این قسمت بعد از دیدن فیلم پر خواهد شد
امتحانات و چیز های دیگر
نویسنده: مجتبی - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
این روز ها فصل امتحانات است و کمتر وقت می کنم در وب بچرخم، فصل امتحانات فصل بدی است نه آدم حال درس خواندن دارد و نه دلش آید درس نخواند، دیروز امتحان دینامیک داشتم و با وجود اینکه این درس هشتاد درصدش محاسبه است؛ ماشین حساب را با خودم نبرده بودم( البته این اولین بار بود که این بلا بر سرم می آمد) والبته از آنجایی که خدا با ماست ! نمی دانم چطور شد که برای حل هیچ کدام از پنج سوال نیازی به ماشین حساب پیدا نکردم و حتی قرض هم نگرفتم و موی دماغ بقیه نشدم که برای خودم هم عجیب بود.

دیروز از آنجایی که چند روزی بود فیلم ندیده بودم و فیلم خونم کم شده بود سه فیلم را با هم دیدم تا از فرجه ام حداکثر استفاده را بکنم. نیمه شب در پاریس ، زیبای خفته و طهران ،تهرانِ داریوش مهرجویی ؛که این آخری بیش تر از دوتای قبلی به دلم بیشتر نشست. فیلم روایت ساده ای است از گردش یکی از شهروندان تهرانی از شهر تهران به وسیله تور های بین شهری در نوروز می باشد .فیلم را می شود یک جور تریلرر تبلیغاتی گردشگری تلقی کرد که برای جذب گردشگران خارجی بدرد می خورد(البته در صورتی که گردشگری بخواهد بیاید). فیلم ساده و روان است و با هر سطح فهمی می توانی متوجه بشوی که موضوع فیلم چیست. می توان گفت ضعف فیلم این است که همه چیز خوب و عالی است و تهران تقریبا درحد پاریس شاعرانه و فرهنگی و پر از موزه و اینها تصویر می شود. نیمه شب هم خوب بود ولی نمی فهمم که این تعریف را چطور در ابرهی این فیلم می دهند!
یک هفته ایی است که بصورت E-Book رمان "خانم" مسعود بهنود را می خوانم (شب ها در رختخوابف باور کنید خیلی حال می دهد، تا حالا چندیدن کتاب کت و کلفت را همین طوری خوانده ام!) ، تا اینجا خیلی بهم نچسبیده بود تا دیشب که به یک جاهای دراماتیکی رسید که داشت گریه ام می گرفت و خیلی قشنگ شد، داستان درباره ی یک شاهزاده ی قجری در سال های مشروطه و محمدعلی شاه است و امید وارم همین طور بار دراماتیکش ادامه داشته باشد...
پی نوشت 1: امروز صبح آن هم فقط بخاطر گلدن گوب بیدار شدم گرچه فقط بیست دقیقه ی آخر را دیدم و صحنه را و هنر نمایی اصغر فرهادی را بعد از ظهر مشاهده کردم و کلی حال کردم....
پی نوشت 2: اصغر فرهادی هرچه برای فیلم های دیگر ش جایزه نگرفت برای این یکی می گیرد، فکر کنم جایزه ی فیلم های قبلیش را هم دارند به این یکی می دهند..!
تولد...
نویسنده: مجتبی - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

امروز تولدم بود ، این هم کیکی بود که آقای پدر برایم خرید؛ تولد آدم هم خوب است هم بد؛ خوب از اینکه تولدت است و کیک می خوری و کادو می گیری و... بد هم است که می فهمی اِ..اِ..اِ یک بزرگ تر شدی و معلومت نمی شود که کی یکسال گذشت ،از بنی آدم هستی و میل به جاودانگی داری و از بچگی به بزرگسال، به میان سالی ،به پیری و به مرگ می روی و با این وجود داری جشن می گیری ؛خیلی کارها می خواهی بکنی و می بینی هیچ نکرده ای با این وجود مجبوری خوشحال باشی.
تولدم از طرفی موقع گند امتحانات است و از طرفی در دوران پر زرق و برق کریسمس..با این وجود باری تولدم مبارک!
سالی که برای خیلی ها بخیر گذشت؟
نویسنده: مجتبی - پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠


سال 2011 جدا پر حادثه بود ، داشتم مرور می کردم که متوجه شدم چقدر اتفاق افتاده و خیلی ها را که اصلا ز یادم رفته. سالی که با سرنگونی بن علی تونسی شروع شد، مبارک کناررفت، سرهنگ دیوانه تا آخرین نفس در خریتش ماند، کیم جونگ ایل بالاخره به مرگ رضیت داد، ملادیچ صرب تحویل دادگاه لاهه شد، فلسطین کم کم دارد تبدل به یک کشور می شود، یونان وضعش بد جور قاراش میش است،سودان بالاخره پس از آن همه جنگ دو نصف شد ، خاور ناآرام مدام دارد نا آرام تر می شود، چرخ حکومت بشار مدت هاست که دارد روی رینگ می رود، ژاپن با آن همه دک و پوزش گرفتار سونامی و بحران اتمی شد ، گلعاد اسرائیلی را با هزار و اندی زندانی فلسطینی عوض کردند، برلوسکونی بالاخره رضایت داد تا قدرت را کنار بگذارد و به امر خطیر خانم بازیش بپردازد، لندن دچار درگیری های خیابانی شد ودریک هفته در[...] مسئولین ما عروسی بود که پیر استعمار خودش به درد سابق ما دچارشده و ... واز همه ناراحت کننده تر مرگ استیو جابز بود، استیوی نه ارتشی داشت و نه رهبر کبیر بود و نه خیلی چیز های دیگر فقط یک سیب قابل لمس داشت.

خلاصه امسال تا دلتان بخواهد دیکتاتور قلچماق مرد و در رفتن هیچ یک از آنها هیچ شیرینی ای نبود ، گرچه نوبت به همه نرسید ؛آخر آسیاب به نوبت ...
نمایشگاه کتاب
نویسنده: مجتبی - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

هفته ی پیش نمایشگاه کتاب بود، آن هم با تخفیف 40 در صدی ، من هم یک خروار کتاب گرفتم ،حداقل از نظر ریالی که خیلی به صرفه بود. کتاب های خرداری شده را هم که عکشان را می بینید؛ همین چهار قلم کتاب حدود 38 هزار تومن شدند(البته بدون تخفیف)، با این وجود در جامعه ی پر تورم ما کتاب هنوز ارزان ترین کالا است. دوستان هم اگر نظری درباره ی کتاب ها و یا سیلقه ی بنده دارند حتما بنویسند.
فیلتر آب
نویسنده: مجتبی - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

این آبی است که ما می نوشیم، گرچه خیلی کثیف است اما از جامعه ایی که در آن زندگی می کنیم خیلی تمیز تر است...
پی نوشت1: سمت راست ،یکی از فیلتر های تصفیه ی آب پس از یک ما کار کرد ، سمت چپ،یک فیلتر نو.
پی نوشت2: پی نوشت یک را برای این نوشتم که در بسیاری از شهر ها ملت از تصفیه کن آب استفاده نمی کنند و به طبع این چیز ها زیاد برایشان ملموس نیست.
انتقال خون
نویسنده: مجتبی - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
امروز صبح به پایگاه انتقال خون رفتم، تصادفاً به طرز عجیب و باور نکردنی تمیز و مرتب بود و اصلا بوی بیمارستان هم نمی داد ؛ می توانم بگویم تمیز ترین مرکز درمانی بود که در عمرم رفته بود نظم و ترتیب و تمیزیش درست مثل بیمارسدتان هایی بود که در فیلم های خارجی می بینم.
بعد از گرفتن نوبت و اندکی منتظر ماندن خانم دکتر محبوبه نامی معاینه ام کرد یعنی معاینه که نمی شود گفت بلکه یک فشار گرفت و یک عالمه سوال کرد که اگر جواب همه را خیر می دادی می توانستی بروی خون بدهی سوال ها هم کاملا معلوم هستند، آخرین باری که حشیش، شیشه، انواع تزریقات،الکل، رابطه ی خاک بر سری، عمل باز و.... داشتی کی بود؟ وشاید یکی دو سال دیگر هم بودند. خوشبختانه در آزمون قبول شدم و رفتم به مرحله ی بعدی آنجاییکه می بایست خانم پرستار وراجی که به پستم خرده بود خونم را بگیرد، خانم پرستاری که موبایل از دستش ول نمی شد و بعد با همان دستهای موبایل مالی شده سرنگ به ما تحت رگ آرنجم فرستاد. باری ،خونم را در حالی که رگباری حرف می زد گرفت و بعد از آن کمی خوابیدم وبعدش هم دو تا آبمیوه خوردم و و همزمان با اینکه خانم پرستار داشت درباره ی گیم سوم بازی ایران ،ایتالیا اظهارنظر کارشناسی می داد با احساسی توام با غرور و اینکه فکر می کردم آدم خیلی خوبی هستم و اینها از پایگاه بیرون آمدم و پی کارم رفتم؛ همین.
دلم از دست...
نویسنده: مجتبی - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
بعد از مدت ها به یک تکیه می روم ، می روم تا ببینم چطوری برادران عزادار خود را می زنند و من هم نگاهاشان کنم ! ماشین را در یکی از خیابان های پشتی پارک می کنم و پیاده بقیه ی مسیر را می روم، پشت یکی از ماشین ها نوشته شده " دلم از دست یزید زمان خون است" می خندم و به شجاعت صاحب مایشن درود می فرستم ومی روم تا از دیدن مراسم زنجیر زنی لذت ببرم، چند دقیقه نمی گذرد که خسته می شوم و بر می گردم به جایی که ماشین را پارک کرده ایم ، می بینم تعدادی از برادران قلچماق گمنام هیئت با چاقو و سکه و دسته کلید به جان شیشه ی ماشین افتاده اند و دارند آن نوشته ی ظاله را پاک می کنند و به صاحب ماشی نیز تذکر کتبی می دهند.
این را گفتم تا دوستان بدانند دلشان از دست یزید خون نباشد ، این کار عوقب بدی دارد...
پی نوشت: این واقعه در محرم سال گذشته رخ داد.
پی وشت2: راستش هر سال در ماه محرم جو گیر می شدم و بعد از عاشورا تاسوعا پست هایی از ریا و اینکه به سینه ی خود می زنند اما از ظلم دم نمی زنند، قیمه و قورمه می دهند تا رقبا را ضایع کنند و از این جور شعارها می نوشتم ؛ امسال جو گیر شده ام که ننویسم نه اینکه مسئله حل شده بلکه مسئله این است که از این چیزها نوشتن وقت خود و شما را تلف کردن است، بهتر است از خوردن همان قیمه ی نذری با یک وجب روغن لذت ببریم .
بینوایان
نویسنده: مجتبی - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

بالاخره دیروز بعد از حدود سه ماه و بیست روز توانستم کتاب را به پایان برسانم، البته نمی خواهم نقد بنویسم که نه من وقتش را دارم تا نقد یک کتاب هزار و پانصد صفحه ایی را بنویسم ونه اگروقت هم کنم شما حوصله ی خواندش را خواهید داشت.
به هر حال کتاب جزو شاهکار های ادبیات کلاسیک می باشد و آنقدر معروف می باشد که تقریبا هر کس با هر سطح معلومات و علاقه حداقل نام ویکتور هوگو را شنیده و همین باعث می شود که دست و دل آدم برای نقد کردن بلرزد و آنرا جسارت بنامد؛ ولی بعنوان کسی در دنیای قریب به دویست سال بعد از داستان زندگی می کند دنیا و ادبیات امروز ما تفاوت های زیادی با آن زمان کرده باید گفت که یکی از چیز هایی که خیلی مرا در این کتاب اذیت کرد توصیف های بسیار زیاد و در بسیاری از موارد بی ارطباط به داستان می بود مثلا توصیف تاریخ و چگونگی ساخت اگو های- یا همان مجرا های فاضلاب ها – پاریس که بیش از سی ،چهل صفحه می بود؛یا توصیف بسیار دقیق - بعضا مغازه به مغازه و کوچه به کوچه ی- خیابان های آن زمان پاریس که طبعا برای من نا مفهوم و کسل کننده بود؛ خود ویکتور هوگو در یک از پاورقی های کتاب می گوید من سال ها است در پاریس زندگی نمی کنم وطبعا خیابان ها با آنچه من توصیف می کنم فرق کرده اند؛ حال در نظر بگیرید خواننده ی امروزی در یک کشور دیگر چگونه باید این توصیفات را بفهمد.

یکی دیگر از چیزهایی که من در این کتاب با آن مشکل داشتم تک بعدی بودن افرا بود، همه یا خوب هتند یا بد؛ ژان والژان و فانتین و ماریوس و.. مظهر خوبی ودر طرف دیگر ژاور و تناردیه و.. مظهر بدی هستند؛ در حالی که در ادبیات امروز در مورد خوب یا بد بد بودن کسی گفته نمی شود بلکه ای خواننده است که قضاوت می کند. واگر چه من خودم در ادبیلات طرفدار رئالیسم می باشم ولی این کتاب واقعا رئال بود.گرچه مقاسی با این کتاب با ادبیات امروزی قطعا کار نادرستی است.
یکی از چیز هایی که در کتاب برای من بسیار جالب بود جامعه ی انقلابی فرانسه می باشد اینکه انسان ها بجای اینکه انسانیت فرد مقابلشان برایشان مهم باشد عقیده و ایدئولوژی برایشان مهم است؛ اینکه شاه پرست است یا جمهوری خواه،طرفدارجمهوری است یا ناپلئون، با روبسپیر موافق است یا مخالف، از ژاکوبن ها است یا نه. واینکه انسان ها بر اساس ایدئولوژی با هم دوست می شوند و نه اخلاق؛ ماریوس- یکی از قهرمانان داستان- بخاطر اینکه پدر بزرگش طرفدار سلطنت است از خانه او خارج می شود و قطع رابطه می کند؛ پرد بزرگش از پدر ماریوس متنفر است و با او کاملا قطع رابطه کرده و حتی اجازه نداده که پدر به دیدن پسرش بیاید چون طرفدار انقلاب بوده. مثال هایی که بخصوص برای ما ایرانی ها بسیار ملموس هستند که بسیاری از ما به احتمال قریب به یقین آن را تجربه کرده ایم.
چند قسمت از بخش های زیبای کتاب:
- خوشبخت بودن چی مخوفی است! آدمی از آن ،چه راضی می شود! چگونه می پندارد که این کافی است./ ص1613.
- ترقی از انقلابات به منزله ی منزل های بین راه استفاده می کند./ ص1427.
- ما اصول حکومت قدیم را در حقیقت بر انداختیم ، اما نتوانستیم آن را کاملا از افکار بزداییم، برافکندن مظالم کفایت نمی کندباید خصائل را تغیی داد؛ دیگر آسیابی وجود ندارد اما باد همچنان می وزد./ص234.
- انقلاب فرانسه محکمترین قدم نوع بشر از ابتداء ظهر مسیح بود. ناقص بود؟ باشد ام عالی بود./ص234.
- مقدس بودن امری است استثنایی ،عادل بودن قانون است. بلغزید گناه کنید ولی از عادلان باشید. هر چه کمتر ممکن است مرتکب گناه شدن قانون آدمی است؛ هیچ گناه نکردن رؤیای فرشتگان است. هرکه خلقش از خاک است پیرو گناه است. گناه یک نیروی جاذبه است./ص206
- سلطنت سلطه ایی است که از باطل به وجود آمدهدر صورتی که علم قدرتی است که از حق حاصل شده است، انسان نباید اداره شود جز به وسیله ی علم./ص 233
دیشب
نویسنده: مجتبی - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
چند وقت پیش شنیده بودم یک کارگردان ایرانی-آمریکایی به نام مسی تاجدین(کارگردانی که متولد تهران است ولی گویا بزرگشده ی آمریکاست) فیلمی بنام دیشب-last night- ساخته. گمان می کردم این فیلم یکی از همان فیلم های آمریکایی است که معلوم نیست آخرش به کجا می رسد و بالاخره یک جوری تمام می شود.

همین چند روز پیش تصادفا این فیلم را دیدم وگرچه امیدی به خوب بودنش نداشتم ولی صرفا به همان دلیل ایرانی بودن کارگردان -گرچه تنها متولد ایران است- فیلم را گرفتم و باید بگویم واقعا اصلا انتظارش را نداشتم؛ نمی خواهم بگویم فیلم بی نظریر بود و خیلی بزرگش کنم ولی واقعا فیلمی بود که ارزش دیدنش را داشت.
ماجرای فیلم درباره ی رابطه یک زوج آمریکایی می باشد که در نیویورک زندگی می کنند و در گیر روزمرگی هستند در این میان در یک سفر یک روزه از هم جدا می شوند و هر دو در دو جای مختلف در این یک روز برایشان اتفاقاتی می افتد که باعث می شود این سوال را از خود بپرسند که واقعا همدیگر را دوست دارند؟ به چه دلیل با هم ازدواج کرده اند؟ می تواند به هم وفا دار بمانند و غیره.
فیلم ساختار روان و زیبایی داشت وآنقدر راحت بود که نیاز نداشت تا آدم به خودش فشار بیاورد تا بفهمد چه شد ولی با همه ی این سادگی فیلم قشنگی بود. وفکر می کنم تنها علتی که باعث شده بود که یک کارگردان ایرانی در خارج از کشور فیلمی درست کند وتصادفا! خوب از آب در بیاید این بود که اصلا فیلم ایرانی نساخته بود دقیقا مانند کاری که کیارستمی برای فیلم کپی برابر اصل کرده بود.

کایرا نایتلی بازیگری که در دزدان دریایی کارائیب وهرگز فراموشم نکن-never let me go- بازی کرده نیز در این فیلم نقش اول را دارد که نشان می دهد فیلم بازیگرانی حداقل معروفی دارد.
در imdb فیلم 7.2 گرفته و من به این فیلم همان 7 را می دهم.
پی نوشت: نام فیلم را دیشب ترجمه کرده بودم ولی بعدا که داشتم در بلاگ دیگر می گشتم فهمیدم در ترجمه کردنم اشتباه کرده ام و "شب آخر" درست می باشد؛ البته خدایش فقط چند دقیقه بعد از انتشار مطلب به این اشتباه پی بردم ولی گفتم همین جوری غلط بگذارم هم خیلی بد نمی شود؛ من هم مثل یکی از این همه مترجمی که هی الکی ترجمه می کنند؛ کی به کیه...
مطالب قدیمی تر »