نیازی به عنوان نیست

 

گاهی حال آدمی می گیرد. گاهی با دلیل. گاهی هم خیلی احمقانه و بی دلیل. نمی دانی چرا؟ برای چه؟ چه مرگت شده که یک هو حال و بالت این طور خراب میشود. مثل همین چن روزه. خودم هم نمی دانم چرا؟ کلی هم فکر کردم تا شاید لاعقل بدانم چرا دارم غصه میخورم و قنبرک گرفته ام؛ ولی باز هم دلیلی نمی یابم.

نمی دانم بخاطر استادم بود که 2ماه است دارد ما سر می دواند و هی می برد و هی می آورد و این ترم را هم در پاچه ی مان کرد؟ از ریتم ساکن و روزمرگی و  بی هدفی این روزها؟ از این سرگردانی؟ از اینکه دوستان حقیقی و بعضا غیر حقیقی خیلی کم سراغی میگیرند؟ از اینکه چند روز  است خواهرم بدجور مریض شده؟ نمی دانم از چه. ولی هر چه هست گاهی یک هو حال آدمی میگیرد. انگار دلیل خاصی هم نمی خواهد؛ وشاید همه ی این دلیل ها هستن، همه با هم.

جالب است  دیروز که دوستان دانشگاه گفتند برنامه بیرون رفتن دارند و از من هم خواستند که بروم و علارغم بی حالی و کسل بودنم رفتم؛ در کتابفروشی منتظرشان بودم که یکی از دوستان دوری را دیدم که گاها؛ شاید سالی چهار-چنج بار، در انجمن سینمایی و تئاتر و این جور جاها میبینمش؛ حتی اسمش هم خاطر نیست، رفتم سلام کردم. گفت: به سلام! چطوری؟ از این طرفا؟ نیستی؟ پ چرا اینقدر قیافت ناراحته؟چته پس؟! دقیقا به همین سرعت و در همان جملات اول! خیلی برایم عجیب بود کسی که هر چند ماهی یک بار میبینمش اینقدر سریع و در همان جمه های اول  این موضوع را فهمید! البته گویا کار خیی سختی هم نبود چون دوستانم سر میز غذا گفتند نه معولمه امروز مثل همیشه نیستی ، چیزی  نمگی؟ کرم نمی ریزی! عجیبه!

گویا باید به این جمله ی این روزهای دنیای مجازی اکتفا کرد که دل است دیگر؛ شعور که ندارد.، گاهی میگیرد.

/ 1 نظر / 39 بازدید
دکمه

... هیچی نمیشه گفت. اما درک میکنم. پایدار باشید