سلیقه ی چپ

چرا غالبا همه چیز همان طوری اتقاق می افتد که فکرش را هم نمی کنی؟

از پیش از امتحانات دی ماه بدنبال این بودم که یک کت دیگر برای عید بگیرم. با آن حجم کلاس و دانشگاه چندین بار با پدر هماهنگ کردیم و رفتیم ولی هر بار چیزی پسند نشد که نشد. نهایتا تا آمدیم تهران و دقیقا در آخرین روز و ساعاتی که تهران بودیم و چند ساعت قبل از پرواز پس از کلی گشتن در مغازه های مختلف و کلافگی مفرت در آخرین مغازه ایی که پیش از سوار شدن تاکسی رفتیم یک کت خریدیم.

کت را خریدیم اما به محظ آمدن از درب مغازه و در تمام مدت در تاکسی و مترو مدام به خودم میگفتم اه اه اه پسر این چی بود خریدم؟ این چه رنگی بود؟ لجنی هم شد رنگ؟ فروشنده چرب زبون خوب بهمون انداخت !!! حالا کی مامان رو راضی کنه! بازم باید بشنویم تو که تو سلیقه نداری واسه چی رفتی خریدی.این همه پول دادی پای این؟!

راستش گند زدن خیلی تلخه ولی تحمل سرکوفتش از همونم تلخ تره؛واسه همینم وقتی گندی میزنی بیشتر از اونکه  به فکر گندی که زدی باشی به فکر سرکوفتی هستی که باید بشنوی.

آمدیم خانه. اول خاله خانم سخت گیر گفت ببینم چی گرفتی. با بی میلی ناچارا چون نمی توانستم قضیه را بپیچانم  نشانش دادم. گفت به به چه قشنگه! یک هو هووری چشمانم رفت پس کله ام!! لحنش تصنعی و دل خوش کنک نبود.ولی گفتم شاید بوده.  مادر آمد، او هم کلی تعریف داد. یکی دو نفر دیگر هم تأیید کردند. چه شده بود؟ یه هو همه چی طلسم شده بود؟ یعنی واقعا فروشنده چرب زبان درست میگفت؟ از سرکوفت تا تقدیر چقدر راه است؟ به طرفة العینی همه اش را رفته بودم؟

الان یک ماهی هست این کت را می پوشم. چند نفر دیگر هم تعریف کردند. اینکه آدمی شهوت تعریف و تمجید شدن دارد بکنار. نمی دانم چرا همیشه زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. هر موقع لباسی میخرم و پیش خودم می گویم به عجب چیز خفنی خریدم؛ تازه خانه که می رسم می فهمم به عجب گندی زدم بیا و ببین. خیلی وقت هام که عکسش رخ میدهد که در بالا فقط آخرین نمونه اش را آوردم. انگار زمانه دوست دارد به ما بخندد.

گویا باید همیشه با منفی نگری و آیه یأس کارها را انجام بدهم. 

/ 2 نظر / 35 بازدید
اسفند

ولی همیشه هرچی خودت دوست داری بگیر

الی

کت نو مبارک . ولی کلا درک نمی کنم این ه مه وابستگی به نظر دیگران را . تا یه حدی اش طبیعی و غریزیه .ولی من کلا به نظر بقیه آن هم در مورد پوششم چندان اهمیت نمی دم