غار نشینی

چند هفته ای است خیلی کمتر از شبکه‌های اجتماعی استفاده میکنم، مثل ترک کردن هر اعتیاد دیگری ترک کردنش خیلی آسان نیست. حس میکنم کمی بهتر است، با کمتر خواندن نظرات سطحی و آنی و حق بجانب خیلی های دیگه مثل خودم چیز زیادی را از دست نداده‌ام.

گاهی که نمی توانم مقاومت کنم و اندکی یکی از این شبکه های اجتماعی را باز میکنم کلی خبر و هشتگ و جنبش و بحث و چه و چه وچه میبینم که اصلا هیچ خبری از آنها ندارم؛ انگار از غار  بیرون آمده ام، غار بی خبری.

حالا اینها به کنار اسباب کشیِ هفته‌ی پیش هم مزید بر علت شد. علاوه بر قطع اینترنت چند روزی تلویزیون‌ هم کلا قطع بود و اینگونه  کلا همه‌یمان از همه دنیا قطع بودیم.

در چنین شرایطی سر شب بلند میشوم ومیرم بیرون تا شام بخرم، میبینم چهار راه چقدر شلوغ است! راه برگشت چقدر ترافیک است!تعجب میکنم  اینجا که هیچ وقت ترافیک نمیشد!! میان بر می‌زنم که زود تر برسم تا غذا سرد نشود. رکب میخورم. به بن بست میخورم. دوباره برمیگردم و از مسیری دیگری میروم. در آخرین دوربرگردانِ نرسیده به خانه مان که برای اولین بار است که میبینم که را ه بندان است، درحالی که توی آن هیری ویری وشلوغی دارم دور میزنم یک هو ماشین زیر پایم خاموش میشود. دوباره استارت میزنم یک ماشین دیگر بوق بوق بوق میزند! نمیدانم چطور در یک آن میفهمم بوق بوقِ شادی است نه از آن بوق بوق هایی که تن صدایشان طوری است که دارد بهت میگوید هوووی د یالا راه بیوفت این همه ملت مَنتل تو شدن! در همان حال یک هو شستم خبردار میشود چه شده! مذاکره بوده، توافق شده، شنیده بودم که میخواهند جشن بگیرند.

می آیم خانه خواهرم را میگویم خیابونا چقدر شلوغ بودن! ترافیک! کیپ تا کیپ! باورت میشه؟ میگوید وا؟! وسط هفته؟! میگویم میدانی واسه چی؟! توافق هستی و مذاکرات و اینا!! یک هو هر دویمان می‌زنیم زیر خنده. از این بی‌خبری، از این توی غار بودن، از اینکه گویا تمدن عوض شده و غارنشینان آدمهایی هستند بی اینترنت و بی‌تلویزیون.

 

/ 1 نظر / 76 بازدید
محمدالف

چطوری دوست من؟ از تو بعیده توی قلب الاسد که نه کلاسی و نه دانشکده ای بازه این همه اظهار بی خبری کنی یعنی ممکنه کسی که یه روزی نوشته هاش تو اعتماد منتشر میشده از مطبوعات اینقدر دور بوده باشه؟ حالا تی وی و اینترنت هوووچی! نه والا راس میگی ؟ من که تو کتم نمیره اصلا ابدا [لبخند] بیا بنویس .اینجا بهترین فرصت برای نوشتن